...جراحی. آری جراحی شاید واژه ی صحیحی باشد برای اش.از خیلی قبل تر ها شروع می شود. نزدیک می شود.نوک می زند.رخنه می کند.نفوذ می کند. جا خوش می کند. ته نشین می شود و آخر سر هم جراحی می شود.به همین آسانی.عین خیلی از جریان هایی که ممکن است برای خیلی ها بیوفتد و برای خیلی ها هم نه.وقتی حرف از جریان به میان می آید کم کم شخصیت ها هم وارد جریان می شوند؟ شاید هم نمی شوند! شاید هم تنها (تن ها) کس این جریان یکی باشد و بس.حتی شاید آن یکی هم شانه خالی کند و تنها چیزی که بماند جریان باشد.اصلا شاید جریان هم دیگر بزند زیر همه چیز و...
بع له،اصلا داستان از اینجا شروع شد.رفته بودم دم یک مغازه.یک دهنه دکان لوازم التحریر.صاحبش آدم لاغری بود با مو های کم قهوه ای.دقیقا به رنگ قهوه و شاید هم تلخ تر از آن.اوضاع چیدمان نشان می داد که آدم منظمی ست.شبیه لاغر شده ی شوهر عمه ی وسطی ام،با کمی تفاوت در جنسیت البته.از بیرون دکان برایش دست تکان می دهم و وارد می شوم.خب هر آدمی می تواند به سبک خودش برخورد کند.برایم دست تکان نمی دهد.هیچ چیز دیگری را هم تکان نمی دهد.غیر از لب پایینش که با گفتن سلامی آرام تکان نامحسوسی می خورد.پشت دخل ، که نمی شود گفت، چیز امروزی تری است ، نشسته . راجع به طرز نشستن اش چیز دیگری نمی شود گفت.فقط نشسته...
چانه ام را تا نزدیک موهایش پایین می برم و می گویم:"من یک جراح خسته هستم." و لب ام را مچاله می کنم و برای یک لحظه همه چیز ام مچاله می شود و پرتاب می شود به سمت صورت صاحب آنجا.باز هم تکانی نمی خورد.البته جز لب پایینش :" کارت را بگو." و من می گویم:" می دانید فلانی مغازه ی شما را به من معرفی کرده است.البته من خریدار پدیده های آویزان از اینجا نیستم.ولی فلانی گفته که تنها کسی که می تواند به من کمک کند شما هستید." بادی به غب غب نداشته اش می اندازد و سرش را بالا می آورد.نگاه محسوسی به سر تا پایم می اندازد و می گوید:"بین خودمان بماند.اتفاقا من هم سالها پیش جراح خسته ای بوده ام.حالا دیگر نیستم.حالا فقط خسته اش مانده و یک مشت لوازم التحریر.. و بر می گردد به همان حالت قبلی اش.
باز چانه ام را تا نزدیک موهایش پایین می برم و می گویم:"می دانید،من خیلی به روش جایگزینی برای جراحی فکر کردم.حتی کتاب های زیادی خواندم،فیلم های زیادی دیدم،چندین سفر خارجه،کنفرانس ، مقاله...." به خودم می آیم و می بینم که جو مرا گرفته است انگار و ادامه می دهم:"هیچ راهی فایده نداشت.تا اینکه در یک جای خلوت نشستم و مدت ها فکر کردم.به روش جایگزین جراحی لعنتی.می دانید به چه روشی رسیدم؟" باز هم به روش تکان نا محسوس می گوید:"نه ، به روشی رسیدی؟" می گویم:"فکر کنم که رسیده ام.من به تولید انبوه که نه، به تولید گونه ای از پاک کن سحر آمیز فکر کردم که جایگزین مناسبی برای جراحی باشد و فارغ از مسائل مهم مربوط به بحث درد و رنج ، همه چیز را پاک کند و کار به جراحی و بخیه و ترمیم و اینها هم نکشد."
سرش را تا نزدیک چانه ام بالا می آورد .لبخند بی جانی می زند و می گوید :" کاری از دست من بر نمی آید.من وقت ندارم.کار شما کار زمان بری ست.ترجیح می دهم استراحت کنم و پاک کن معمولی بفروشم." یک قدم از دخل امروزی اش فاصله می گیرم و می گویم:" حالا مداد معمولی چند؟" می گوید:" مداد معمولی خیلی وقت است که دیگر تولید نمی شود..." سری تکان می دهم ومی زنم بیرون...مو هایم که می وزند باد خنکی هم در شهر جان می گیرد و امروز نیز چال می شود روی بقیه...
زندگینامه ی خودنوشتی را که سارتر در مورد ده سال آغازین عمر هفتاد و پنج ساله ی خود نگاشته است،با"اعترافات" روسو قیاس کرده اند."کلمات" که سارتر آن را در پنجاه و نه سالگی به رشته ی تحریر در آورد ،شاهکار تحلیل شخصی به شمار می آید. این فیلسوف و نمایشنامه نویس و رمان نویس کودکی خود را با همان صداقت و بصیرت به کار بسته در تحلیل نویسندگان دیگر ،توصیف کرده است.سارتر در این زندگینامه رابطه ی عاشقانه ی دراز مدت خود را با کلمات چاپ شده شرح داده است...
(این متن چند صباحی بیشتر اینجا نمی مونه پس هر چه زود تر از این اطراف بگذر:))
روحم کاملا جدا مانده بود از جسم ام....روحم ترکیده بود.تکه-تکه شده بود،حتی یک بار تکه هایش گم هم شده بود.روحم بار ها مرده بود.و من خوب می دانستم که شیون دیگر یک بار نخواهد بود.بار ها سقف سرم آب داده بود...بارها تنها مانده بودم در میانه ی راه.حتی جسم ام با من راه نیامده بود.روحم تنها مانده بود.روحم در تنهایی قد کشیده بود.روحم قهر کرده بود،رفته بود،برگشته بود.روحم بیشتر از جسم ام به یقین رسیده بود،بیشتر شک کرده بود...اینبار من ترسیده بودم، روحم گریخته بود!به کجا؟ نمی دانم.
دیوار ها پر از حفره های عمیق شده بودندو هر حفره دهانی بود پر از ضجه های طولانی...اتاقم مرا تنگ به آغوش می کشید.. منتهای تمام حفره ها گوشم بود.. حفره ها کرم بالا می آوردند و سرم پر بود از صداهای نا مفهوم.من داشتم می مردم.همراه مردنم تمام دیوار ها فرو می ریختند و... کرم ها جانشین انسان ها می شدند.بدون تردید اتفاق سلطه ی کرم ها اینچنین آغاز می شود.دیوار ها شاهدان تاریخ اند...
13 کلاغ
بر بالای بام و
آن همه چشم...
تو باز هم نیامده بودی
نبرد نا برابری بود
همراه من
تنها چپقی مقدس بود
از کتابی که دیشب خوانده بودم
و یک عالمه نقش
سرما کمی زود نشسته بود در قاب پنجره
و بالا آمده بود
شکم آب
تا سقف آسمان
پیش چشم ام
دنیا به صلیب کشیده می شد
میان دو کاج و در اتاق
جسد مورچه ها را یکی جمع می کرد برای تشییع
در شهر
پرستوها شیپور بسته بودند بر منقارشان و
درخت ها زره پوشیده بودند...
کسی در اتاق مرا باز کرد
گاومیش پیری بود
زین کرده و مزین به پرهای خال دار
که به جای پا چهار چرخ بسته بودند بر پیکرش...
تو هنوز هم نیامده بودی
و شاید من
نخستین کسی بودم که مفهوم" از دست دادن" را می فهمیدم.
-اینجا واقعا تاریکه
-آره خیلی تاریکه
-به نظرت تا کی باید اینجا بمونیم؟
-نگران نباش منتظر تیکه های خورشیدیم تا قورتشون بدیم و بپریم بیرون....
"دوست عزیزمون برانکوزی"
امروز پیامبری را کشتند و
به جای باران تکه های سرو می بارد بر زمین
فردا خانه ای سیاه می شود.
.....................................
سگ اتفاق در ذهنم پرسه می زند.
چهار سطح سفید, محافظ بر چهار طرف آتشی بنا شدند...
بر چهار سوی بنای بشر چهار فصل زاده شدند...
حالا من در قرن بیست و یک به راحتی نتیجه می گیرم که چهار عدد خوبی است،
شما نیز...
که باد بیاد و
همه ی رویاها رو با خودش ببره؟
چرا آخه؟!!
هی تو: دست بکش بر تن ام. می بینی؟! یک عالمه گره، همه ی زخم هام بسته شده. تویی که نمی دانمت، کجای جهان پنهانی؟ :) ه بازی دو نفره ی من و تو: چشم می بندی و نمی یابمت تا ابد و اسطوره می شوم در بلا تکلیفی. در سر در گمی، در عطش، در بی خوابی... ده خط شکسته فرو می روند در مو های من و می خارد همچنان سرم.
خز، خز،خز، خز، خز، چک،چک ،چک، خز ،چک، چک خز.... مداد ام اشک ابر ها را در می آورد. باز صبح می شود و پرت و پلا کم می آورم. پرنده ها آواز می خوانند و تولد حفره ها را جشن می گیرند. خوا ب من متولد می شود و دو حفره هم زمان بسته می شون....(2-8-90 ، 6:13)
هر بار که باد می آمد،قسمتی از چشم هایش را با خودش می برد،به جایی که هیچ وقت ندیده بود.که عادت کرده بود بین حجم های تووخالی بماند و نبیند و چیزی نگوید و محو شود لای همه چیز تا به عقد سیبی در آید و پای در بند درختی بماند و تا ابد سر بر ندارد از پاهایش... ذوب شده بود در همه چیز و باد بود و آب بود و خاک بود و آتش بود و هیچ نبود تا پیش از فرا خوانده شدن! که از همان ابتدا خواندن امٌی اعجاز شود و خوردن سیب یا گندم یا انگور یا هر چیزی که نباید ، عصیان شود و همه چیز به جرم وسوسه ی حوا نامی محکوم به سقوطی فاتحانه و تا ابد آزاد شود خوراک هر چیزی که نباید. که احجام تووخالی ،امروز دست به گریبان صاحب بهشت آن سرزمین دوردست شوند و به جسارت به زبان بیاورند که ای صاحب این ملک آباد یا خودت را به ما بنما یا سر فرود آور که نیستی و نبوده ای از ابتدا.که هر روز سوی چشم حجم به عقد سیب در آمده کم تر شود و حجم های باقی مانده خالی تر از پیش و کور شوند همگان در انتظار چیزی که نبوده از ابتدا.تا صبح شود و این ادبیات نا همگون مداوم پایان یابد و راحت شوم از زبان مزحکی که الهه ی ذهنم شده است به تقلا...که دوست بدارم همگان را بی سخنی....
دوستت داشتم و گفتی که نداری،بی آنکه بدانی که دارمت.که اینجایی...دل کندم،خیلی دیر.دل کندن کار آسانی نیست .آسان می شود،وقتی بدانی که دوستت ندارند،که ندارند تو را...که نمی دارندت..دنیای عجیبی است.مداوما" تنها می مانی و آخ نمی گویی...و قد می کشی.مهر می ورزی و دشنه می پروری. پهلوهایت درد می گیرد... سر تا سرت درد می شود و باز، آخ نمی گویی...دلت. آی دلت ، که پیر می شود و سال خورده... و پاهایت که هنوز جوان است...تاب می آورد آدم....روز به روز عجیب تر می شود این روزگارو، تو...